تبليغاتX
ببریا
هستیم تا برویم.
اون دور هم جمع شدن! صدای محسن نامجو، خوندن داستان های " شرق" توقیف شده، من رو به گذشته برد،به روزهای حیرانی و دیدن! داشتم دیوونه می شدم، گوشه ای رفتم و گریه کردم! احساس می کردم ساخمانی هستم که با مصالح گوناگون ساخته شدم ، بی هیچ نظم و ترتیب و حالا فرو ریختم، دیگه تحمل این همه سنگینی رو نداشتم! داشتم خفه می شدم! این مرض درمون نمی شه! نهان می شه و دوباره میاد! سیگار پشت سیگار! تو مغزم ر زنبورهای زیادی بودند که خودشون رو به جمجمه ام می کوبوندن، دلم می خواست سرم رو به دیوار بکوبم، پوست سرم رو بکنم و از شر همشون رها بشم!باز هم فراموش کردم، اما هر جرقه دوباره میاردشون!

روز رهایی کی میاد! روز آرامش!

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 21:55  توسط پریا  | 

سلام!

رسم خوشایندیست مانده از قدیم!

گذروندن تابستون تو خونه خیلی مزیتها داشت. چهار سال بود که استراحت نکرده بودم، واقعا" به این استراحت احتیاج داشتم! ملاقات با دریا و شنا در آن! دیدن عمو هادی! نزدیکی به خونواده!

وقت برگشت کم مونده بود گریه کنم! اما باید می اومدم،انگار این آخرین بودن من پیش خونوادم بود. یک خداحافظی.

بر گشتن و دیدن ببر اما با یک حس تازه٬ یک نگاه نو،نگاهی که با از اون طوفان عظیم به وجود اومد٬ نه! بازگشت.

و سفر به تیزاب!

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 21:43  توسط پریا  | 

سلام رفیق من اومدم!

اومدم تا بگم! از چی! از خودم٬ از تو٬ تو که ندیدمت!رفتم!

رفتم  و خودم رو دیدم. ریشه ی افکارم٬ قضاوت هام و رفتارم رو دیدم!

من از دشتها و بیابونهای زیادی عبور کردم٬ از جنگل های پر از حیوون های درنده ( که اصلا" هم ازشون بدم نمیاد٬ آخه از زور گرسنگی درنده ان )٬از بغل فاحشه خونه ها و روسپی ها هم ردشدم٬ از کنار دود و دم آتقی ها هم گذشتم! حالا هم اینجا هستم و هنوز تو بهت این دیدنی ها و نادیدنی ها موندم!

من یک مرد دیدم که ۲۲ سال اسیر بود و مجبور بود با همسلولیش٬ کسی که تنها دیوار سلول اون رو وادار به موندن کرده بود٬ زندگی کنه و حالا دلش می خواد آزاد بشه! من خودم رو دیدم که یک روز کلید آزادیش بودم و دستهاش رو می دیدم ولی فکر می کردم اون دستها می خوان من رو تو سلول بکشن!

من آدم ها رو دیدم که چه راحت فراموش می کنند و چهره عوض می کنند!

حماقت و کینه رو هم دیدم! آدم هایی رو دیدم که بالای تپه ای که فقط یک توهم بود ایستاده بودند و از بالا به بقیه نگاه می کردند! من قابیل رو دیدم که هزار چهره داشت و با گرز حسادت هابیل ها رو نفله می کرد و با هر ضربه یک کلاغ از بدنش تغذیه می کرد٬ بعد کلاغ رو دیدم که رفت پشت یک دیوار و یک مار شد و از باغ همسایه سیبی کند و داد به آدم! آدم رو دیدم که طعم سیب رو پسندید و رفت باغ سیب رو با نیرنگ از چنگ صاحبش درآورد!

برادرهای یوسف رو هم دیدم! اصلا" تمام تاریخ زمین رو دیدم! تو رو خدا یواش تر! خیلی خسته ام! باید استراحت کنم! می خوام بخوابم و خواب بهشت رو ببینم٬ بهشتی بدون خدا و شیطان! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:8  توسط پریا  | 

وای چه سرده!

اینجا شرشره بارونه! خداییش حال می کنم!

پاشین بیاین شمال، البته اگه بنزین پیدا کردین!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 10:38  توسط پریا  | 

من زنده ام کنار دریا! از همه ی دوستان ممنونم به خاطر لطفشون! تا آخر تعطیلات خداحافظ!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:14  توسط پریا  | 

دارم می رم خونمون شمال!

بعد کلی بحث تصمیم بر این شد تابستون رو با کتاب خوندن و تفریح طی کنم!

بای!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 14:59  توسط پریا  | 

بنزین سهمیه بندی شد! مردم قاط زدن! شهروند رو خالی کردن! بانک ها رو  خالی کردن! شلوغ کردن! بسیج در کل حدود ۱۰ نفر رو کشت! تلویزیون هی مجاهدین خلق رو نشون می ده! بهشتی و رفسنجانی جوان و خامنه ای بعد از سوء قصد!

اما واقعا" چی شده! ( اینها فقط نظرات منه!)

بنزین سهمیه بندی شده! خیلی از خودروهای مخصوص حمل مسافر دوگانه سوز می شوند!(اتفاقی که به کندی پیش می رفت!) کمک به تمیزی هوا! خرج کمتر برای رانندگان! هر بار پر کردن باک  ۲۰۰ تومان که احتمالا" مسافرکش ها نیاز دارند هر دو روز یک بار این کار را بکنند!  آدم هایی که نیاز به این یارانه عظیم نداشتند و فقط سهم من و تو رو هپولی می کردند بعد یک مدت مجبورند پول بیشتری بدن!(البته احتمالا" این قانون بعدیه: بنزین بدون سهمیه بندی مثلا" لیتری ۵۰۰ تومان!) آدم هایی که بی خود هوا رو آلوده و پول ملت رو به باد می دادند می نشینند توی خونه! پس ماشین های کمتری میان تو خیابون! سیستم حمل ونقل عمومی مجبوره که بهتر بشه و به خاطر کم شدن ترافیک راحت تر هم میشه! تازه قیمت ماشین هم میاد پایین٬ البته پس از یک مدت راکد موندن بازار!( مردیم از بس ماشین ها احمقانه گرون بودن!)

حالا اون طرف قضیه! راننده های عزیز بی توجه به این سودها کرایه ها رو می کشن بالا! بدبختی من و تو ! از تخم مرغ گرفته تا خونه قیمتش میره بالا! مردم وحشت زده شدن و یک هرج ومرج عمومی به راه افتاد و مردم گرسنه خودشون رو نشون دادن٬ اوج فقر در ایران! حالا این هرج و مرج ها کجا بیشتر بوده٬ معلومه٬جنوب شهر! نشان اختلاف طبقاتی زیاد در پایتخت٬ نمونه ی ایران! (بالا شهری ها خوب چون جیبشون پر تر باشعورترن!)دزد زاده ای به نام رضا پهلوی می گه٬ من باید بیام تا مملکت رو درست کنم!( یکی نیست بهش بگه بابات که زیر دست رضاشاه تربیت شد اون گند رو به مملکت زد توی فکلی چه غلطی می خوای بکنی!)

نتیجه اخلاقی: ایران هیچ وقت درست نمیشه مگر با حکومت دیکتاتوری و زور و وحشت تا قوانین درست ٬ درست اجرا شوند! یک انقالاب با زور نه با خواست و دخالت مردم عامی! مردم ایران مثل بچه های کوچک تخسی هستند که پدر مقتدری برای تربیت و اصلاح اوضاع خانه نیاز دارند٬ معنای دموکراسی را نمی فهمند! این امر هم تحقق نمی پذیرد٬ مگر با یک انقلاب توسط قشر فرهیخته که احتمال به خطا رفتن این انقلاب بسیار زیاد است٬ زیرا هدایت و موجودیت آنها خود مشکلی بزرک است .بالتبع این انقلاب  افراد زیادی از طبقه ی پایین جامعه را هم له می شوند! این راه حل کوتاه مدت است ولی راه حل دراز مدت٬ آگاه کردن مردم و ایجاد یک حکومت دموکرات!

حالا چرا تلویزیون ناگهان تمام فیلم های قدیمی خود و مخفیه مجاهدین را نشان می دهد! آیا جز بر انگیختن احساسات مردم برای جانب داری از حکومت در این روزهایی که هر لحظه امکان یک انقلاب دیگر از جانب ملت است دلیل دیگری می تواند داشته باشد؟ این همان سیاست است که گاهی به نفع ملت و گاهی برای نفع دولت است! همیشه نفع ملت و دولت یکی نیست!

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 13:7  توسط پریا  | 

امتحناتم تموم شده! راحتم! کلی با ببر تفریح کردیم! می خوام زبان فرانسه بخونم! ارشد و کنکور و پروژه رو بی خیال! مطمینم از ایران می رم! دوسال دیگه! بنزین سهمیه بندی شده!
+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:37  توسط پریا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:56  توسط پریا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:54  توسط پریا  |